مثل ستاره ... شهر...
می شه سفر کرد
رفت ... بارون ...
مثل نسیم ....
برای خاطره ها ...
مثل ستاره ... شهر ...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ب.ظ توسط پسر ناشناس
یکشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٧
عشق ...
من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دل خورم اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی منِ شکست داده را خودت برنده می کنی
نیامدی و سالها ازت به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٧ ب.ظ توسط پسر ناشناس
شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦
خودکار مشکی / غروب ...
امشب ببين كه دست من
عطر تو رو كم مياره
امشب همين ترانه هم
نفس نفس دوست داره
تو شب سر و تار بی کسیم ...
تکیه گاه من / پناه آخری ...
تو برام مثل نمای چشمه سار ...
تشنگی رو از وجودم می بردی ...
فقط تنهایی ...
بدون هیچ کس ...
مثل یه خودکار ...
مشکی /
تو ببخش
ساده نبود گذشتنم
اگه گذشتم ، تو ببخش
اگه نموندم پاي عَهدم
اگه شکستم ، تو ببخش
اگه همسفر نبودم
تو رو تنها جا گذاشتم
تو ببخش اگه بُريدَم
جرأت موندن نداشتم
همصداي گريه ي تو
دارم اينجا جون مي بازم
گُلکم تقصير من بود
کاش يه روز با تو بسازم
«مرگِ واسم دوريِ تو
اگه دورم ، تو ببخش
اگه مثل غم پائيز
بي عبورم ، تو ببخش»
تو ببخش اگه غم من
واسه قلب تو زياده
اگه جاي دستاي تو
دست من تو دست بادِ
تو ببخش........ تو ببخش
.
.
.
.
.
.
.
.
یه غروب ...
غریبانه ...
.
مثل یه سحر ...
غم
مثل لحظه جدایی ...
مثل یه شب ... روشن
عاشقانه ...
شقایق .
.
نتونستم . وقتی که ....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خسته شدم از زندگی٬ خسته شدم از روزگار
خسته شدم از شب و روز٬ از سرنوشت بی بهار
خسته شدم از همه چیز٬ خسته شدم از همه کس
خسته شدم از آسمون٬ خسته شدم از این قفس
خسته شدم از آدما٬ از آدمای بی وفا
خسته از این همه فریب٬ خسته از این همه ریا.
.
........
........
اما به احترام عشق ٬ چشم انتظارت می مونم
........
........
........
........
........
.............

.............
.............
.............
.............
............
.............
يه غريبه ...
.............
.............
.............
.............
.............
من ... یه گلبرگ ... خیلی مغرور ...
بی آبی ... نمی می رم ...
می میرم ... بدون تو ...
.............
.............
.............
.............
.............
هر کسی همنفسم شد ...
دسته آخر قفسم شد ...
.............
.............
منه ساده به خیالم ...
که همه کسم شد ...
.............
.............
اون که عاشقانه خندید ...
خنده های منو دزدید ...
.............
.............
پشت پلک مهربونش ...
.............
.............
.............
.............
اما به احترام عشق ٬ چشم انتظارت می مونم
.
.
.
.
.
.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ توسط پسر ناشناس
شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦
دزدی عاشقانه !
.........ژ
.........
.........
دلم را غروبی سخت و سنگین گرفته ... کاش می شد فرار کرد
......
.........
..........
.........
اگه گفتم خداحافظ نه اين كه رفتنت سادست ، نه اينكه ميشه باوركرد دوباره اخرجاده است....
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها ، بدوني با تو و بي تو همينه رسم اين دنيا...

آي غنچه ها ، آي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره
تو رو خدا بگين نره ، اگه بره ، من حرفامو به کي بگم ؟
آخه من هم عاشق شدم ، داره ميره ، من چي بگم ؟
آهاي شبا ، ستاره ها ، ترانه ها ، اگه بره ، قشنگي ها رو ميبره
آي آدما ، مسافرا ، پنجره ها ي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره
عاشق شدم ، اون مي دونه ، واسه همين داره ميره
اگه بره ، کي تو شبام ، شعرام رو ازمن مي گيره ؟
نرو... بمون...اگه کمم ، عاشق شدم خيلي زياد
يادش به خير... چه زود گذشت ، اون اولا يادت مياد ؟
مترسکي غريب بودم ، تنها بودم ، ساکت وبي صدا بودم
قشنگ بودي ، بچه بودم ، از آدما جدا بودم
يه حرفي موند توي دلم ، بهت بگم ، از روزي که گفتي ميرم
خواستم بگم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
نه خنده ها ، نه گريه ها ، نه اونهمه ترانه و گلايه ها
هيچي به يادت نمياد؟ نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها ؟
داره ميره ، تا دوباره ، ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام ، مترسکي تنها بشم
عمرمنم با رفتنت ، انگاري رو به آخره
منم مي خوام عاشق بشم ، تو رو خدا بگين نره
مي خواد بره ، تنها بره ، تو فکر راه سفره
آي آدما ، ستاره ها ، مسافرا ، تو رو خدا بگين نره ...
پياده ها ، سواره ها ، مسافراي جاده ها ، تو رو خدا بگين نره
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٩ ب.ظ توسط پسر ناشناس
سهشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦
وقتی دیگه چیزی برا از دست دادن نداری ...
......
.......
.......
شوی یک لحظه مهمانم
در آن لحظه تو را گویم
چه اندازه پریشانم
صدایت می کنم اما
چرا چیزی نمی گویی
از این قلب پر از حسرت
چرا مهرم نمی جویی
صدایت می کنم جانا
برس امشب به داد من ....
که من بی تو نمی مانم
بیا یارم تو خورشیدی
که بی تو رنگ شب خوانم
صدایت می کنم برگرد
که تنها تو شدی یارم
بیا ای عشق نافرجام
به تو مدیون بدهکارم
.
..............
.......
می گن ... عاشقی جرم قشنگیست ... /// و ناگهان چه زود دیر می شود . ///
صدایت می کنم امشب
من از عمق دلم بنگر
جوابم ده تو نجوا کن
شود حالم از این بهتر
صدایت می کنم بشنو
صدایت می کنم شاید ...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۳ ق.ظ توسط پسر ناشناس
جمعه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٦
ثانیه های آخر من با ... همیشه پیشمی تو قلبم .
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٤ ب.ظ توسط پسر ناشناس
چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦
ته نشین شده عشقی که ما داشتیم ... / شمع و پروانه ای که سوختن ما کاشتیم ...
*
*
*
بیا پیشم بمون تنها نمونم ...
می خوام تا ابد واست بخونم
می خوام بگم عشق پر زده ...
تو دل من کلی غم زده
اگه بیای بمونی پیشم ...
تا ابد راضی می شم ...
........................
بگو تنها نشستم بدون یارم
وقتی اون نیست من خیلی خارم ...
آسمونو نیگا می کنم ای عشق دل
هی به خاطرتم می افتم ای گمشده
....................
به عشقت می خونم مثل قلبم
می زارم کف دست تو حرفم
چه جوری بهت بفهمونم می خوامت
می خوام بذارم دستمو رو لبت ...
*
*
برای کسی که دوستش دارم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ توسط پسر ناشناس
دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦
سکوت ... عاشقانه ترین کلام هایم ...
تو خراب من آلوده نشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده مخور
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گمکرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی ناامیدم
(برو بابا)
.........................................
..........................
............
....
..
.
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیم و باختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود
............................
.................
.........
.....
....
..
کار این دستها
به نوشتن تو
ختم نمی شود
....
تا خودم را
در حضور نگاه های از همیشه مهربان ترت
و
طعم شیرین شرم آرام ترین بوسه هایت
پیدا کنم!
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
غم انگيزست اما توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي
تمام غصه هايم مثل باران فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم فقط يک لحظه باريدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدي و رفتي
......................………………………………………………
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت
او مرا در حسرت فردا گذاشت
غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت
او مرا تنها تر از تنها گذاشت …
........................................................................................
هم صدایم باز کن در رابه من من ندارم طاقت دوری تو
من غریبانه گذشتم از دلم تا گزندی ره نیابد سوی تو
من اگر یک شب گرفتارت شدم تا ابد هم زنده ام با بوی تو
می روم تا از کنارت بگذرم این مسافر می رود از کوی تو
کوله بارش خاطرات بی زوال قلب او زنجیر در جادوی تو
تو غریبانه گذشتی از دلش این غم غربت شبیه موی تو
باز کن در را به رویش لحظه ای تا غریبانه نمیرد از غم دوری تو
..........................................................................
کاش می شد برای چند لحظه دستهات رو
روی دستهام حس می کردم ...
با تمام وجودم ...
……………………………………………………………
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٧ ق.ظ توسط پسر ناشناس
چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤
برای بهترينم
..............................................................................................................
سیب سرخی را به من بخشید و رفت
ساقه سبز دلم را چید و رفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
با غم هجرش مدارا می کنم
گرچه برزخمم نمک پاشید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت
هنوزم چشمای تو...
مثل شبای پر ستارست
هنوزم ..بودن با تو
مثل يک عمر دوباره ست
هنوزم وقتی می خندی...
دلم از شادی می لرزه...
هنوزم با تو نشستن ...
به همه دنيا می ارزه...
اما افسوس ...تو رو خواستن ...
ديگه ديره...
ديگه ديره...
ولی افسوس به نخواستن
دلم آروم نمی گيره...
نمی گيره ....
....
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٠ ب.ظ توسط پسر ناشناس
سهشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤
به آرزوم رسيدم ...
دل بی روح جنس آهنت را دوســــت دارم خطوط درهم پیراهنت را دوســـــــــــــت دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوســــــت دارم غرور سرکش دیوانه ات را دوســـــــــت دارم
تن سوزانه مثل آتشت را دوســــــت دارم بهاری و من آن عطر خوشت را دوسـت دارم
به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم تماشایی تو هستی دیدنت را دوســــــــت دارم
.............................................
پرواز آفتاب و نسيم و پرنده را / مي دانم و صفاي دلاويز دشت را / اما من اين ميان / پرواز لحظه ها را / افسوس مي خورم / پرواز اين پرنده ي بي بازگشت را
...........................................................
بگذار هر روز ، رويايي باشد باور نكردني ،بگذار هر ووز عشقي باشد ،دچارشدني ، بگذار هر روز بهانه اي باشد حيات بخشيدني .
......................................................................................
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٤ ب.ظ توسط پسر ناشناس
